تبليغاتX
بگو میراب ها برگردند...

قالب پرشین بلاگ


بگو میراب ها برگردند...
جز من تمام مزرعه باران گرفته است / تنهاترین مترسک جالیز می شوم

این سو به روی دوش پدر گندم، آن سو به روی دوش پسر گندم

با آسیاب سنگی خود مادر، کوبیده در طلوع سحر گندم


بر سر گرفته ترمه ای از نان را، در کوچه های دهکده می خوانند

تقدیس دختران دهاتی شد، تفسیر هرچه "شانه به سر" گندم


لبریز کرده کاسه ی صبرش را، کاریز پای خرمن ما در رقص

جانی ز کوه دارد و می بیند، کوهی ز جان قندوشکر گندم


گیسو طلای مزرعه ام خاتون! ای خوشه خوشه گندم آبادی

تا پای چشمه نذر کبوتر کن، هی دانه دانه رفع نظر گندم


نانهای دِه همیشه همینجورند، نانهای داس و آتش و پیشانی

هرچند عطر پونه به لب دارد، خویش است با جناب تبر گندم

.....................................................................................................................

پ.ن:

ز خاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانوا دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید

پ.ن:

به جای داس، شونه توی دستامه

فقط به فکر گندمزار موهاتم

[ شنبه 17 اردیبهشت1390 ] [ ] [ یوسف نجارزاده ]

 

چشم زیبای پنجره مسدود

طعنه دارند درز آجرها

زخم ها امتداد دیوارند

بی اثر مانده اند تب بُرها

 

ابر بر آسمان بی روزن

سایه بر شهر داده می راند

سلسیوس روابط ابری

همچنان زیر صفر می ماند

 

یک فلاشبک به عصر یخبندان

بی عدد دایناسور مرده

زیر خروارها رسوب فسیل

سنگهای نمور تاخورده:

 

(هی همینجور سردشان می شد

مست بودند از غروری گرم

سر نکردند با دما در صلح

مرگشان سررسید،مرگی نرم

 

نرم و آرام خوابشان می برد

اول لحظه ی هماغوشی

آخرش هم به جای لذت بود

سهمشان تا همیشه خاموشی

 

از مونوکسید کربن قدرت

نشئه بودند و باز خوابیدند

مرگ آرام آمد از سرما

جانشان را گرفت/ فهمیدند؟

 

در همینجا پرانتزم بسته)

بوسه های تکیده شان پوسید

اسکلت داد می زند در "لوور":

خوش به حال پرنده بی تردید

 

(باز خط های شهر قرمز شد

رنگ امروز دایناسورها

انجمن بیت زیر را خط زد:

خسته ام از شکوه سانسورها...

[ پنجشنبه 3 تیر1389 ] [ ] [ یوسف نجارزاده ]

پيکر ماه در آوار زمان می شکند

دل خورشيد از اين داغ گران می شکند

روزها  عطر دمش غرق سکوت است بلال

خواهش ياس و سکوتش به اذان می شکند

شب نديدست غريبانه تر از سوگ علی

بغض يک مرد که در چاه نهان می شکند:

کاش هرگز ندمد جان سحر در رگ شهر

روزٍ بی فاطمه شب باش که جان می شکند

می رود مادر گلهای مطهر تا عرش

غنچه ها آه پريشانيشان می شکند

بی نشان است تجلی گه اسطوره عشق

چشم من در تب يک جرعه نشان می شکند

[ سه شنبه 14 اردیبهشت1389 ] [ ] [ یوسف نجارزاده ]
روزها روزهای تکراری  مثل این حرفهای من میشد

مثل این داغ کهنه در قلبم  حسرتِ آشنای من میشد

 

شعر توی دهان من گس بود  طعم ریواس های وحشی داشت

سطر تا سطر قافیه لنگید  تاول غصه پای من میشد

 

تا که یک روز دیدمت آنوقت توی اشعار آبیم هر صبح

طعم گیلاس های چشمانت عادت ناشتای من میشد

 

از همانروز باز دلشوره  پشت لبخندهای من جاکرد

خنده های نحیف پوشالی رنگِ ترسِ صدای من میشد

 

که تو هم بی گدار خواهی رفت. وَ من اینجا دوباره خواهم ماند

حدسهایم درست بود انگار  مقصدت ناکجای من میشد

 

ماندم و خاطرات یک فنجان  که هماغوش بوسه هایت بود

آخرش فکر کردم آن قهوه  فال تلخی برای من میشد

 

یاد آن شعر حافظ افتادم  که«نماند و چنین نخواهد ماند»

کاش آن بیت های پرامّید قسمت ماجرای من میشد

[ سه شنبه 31 شهریور1388 ] [ ] [ یوسف نجارزاده ]
گم بوده ام میان اوستا و گات ها

زنجیر میشود به تنم ارتباط ها

 

ناچار میشوم که بیایم به روی خط

در تنگنای آچمز و این کیش و مات ها

 

بیزارم از حواشی این قرن لعنتی

از عادت تزاحم این بی ثبات ها

 

از سینمای وحشی این روزهای سرد

از بس سکانس های دلم خورده کات ها

 

هی می درند پیکر تنهایی مرا

ابزارهای شوم تمدن چو لات ها

 

بیچاره این سکوت که هی سکته میزند

در ابتذال این ضربان حیات ها

 

له میشوند زیر تمنای «جاز» و «رپ»

«دُرّاب» های ناله ی «می» در «بیات» ها

 

ققنوس ها دوباره یِ خود را نمی رسند

«ادوارد»های مرده ز خشم «فیات» ها

 

صبحِ جنابِ لُردِ جهانی شدن بخیر

دیشب بدار رفته شعور کلات ها

 

یک شاعر از هبوط مدرنیسم گریه کرد

یک تشنه در اسارت حجم فلات ها

[ سه شنبه 9 تیر1388 ] [ ] [ یوسف نجارزاده ]
نمیدانم چرا

این روزها

دلم برای گیوه های میراب تنگ نمیشود

مدتی است

سماور مادر بزرگ چارقل نمیخواند

گنجشکهای محله بالا پیدایشان نیست

پونه ها سلامشان را میخورند

تازه

مرغ همسایه آنقدر باادب شده

که دیگر یه ریشم نمیخندد

انگار...

اصلا تو بگو

من زنده ام یا مرده؟

[ پنجشنبه 10 بهمن1387 ] [ ] [ یوسف نجارزاده ]
در یک افسانه یونانی آمده:وقتی که خداوند از خلقت عالم فارغ گشت نعمتهای این جهان را بین همه تقسیم کرد ولی چیزی به شاعر نداد. شاعر به آه و ناله پرداخت و فرشتگان دلشان سوخت و به شاعر گفتند:حال که از جیفه دنیا چیزی به دست شما نرسیده به تو اجازه دهیم هرگاه دلت تنگ شد به آسمانها بیایی و دمی با ما بیاسایی
[ سه شنبه 28 آبان1387 ] [ ] [ یوسف نجارزاده ]
سقراط در فایدروس می گوید:

نه ، این سخن راست نیست که غیر عشق را بر عشق برتری باید نهاد چون عشق مبتلای دیوانگی است اگر دیوانگی بد بود در درستی آن تردید نمیداشتم ولی راست این است که ما آدمیان بزرگترین نعمتها را در پرتو دیوانگی بدست آوردیم و مراد من آن دیوانگی است که بخشش الهی است

[ چهارشنبه 24 مهر1387 ] [ ] [ یوسف نجارزاده ]
یکی نیست به این خواجه حافظ شیرازی بگوید که استاد تکلیفت را با ما روشن کن از یک طرف با ما اهالی میخانه سر ناسازگاری می گذارد و می گوید:

       شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

       بنده طلعت آن باش که آنی دارد

از طرفی هم با زاهد سر جنگ دارد که:

        چارده ساله بتی چابک و شیرین دارم

خلاصه اینکه یکی به میخ می زند و یکی به نعل:

         در مسجد و میخانه خیالت اگر آید

         محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم

سرجمع هم خدا را می خواهد هم خرما:

         گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین

         گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند

ما که مانده ایم حیران بین سماع و سجود ولی آنقدر می دانیم که این لسان الغیب اگر آب ببیند شناگر ماهریست که میگفت:

          شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت

          چیزی ام نیست ورنه خریدار هر ششم

[ دوشنبه 8 مهر1387 ] [ ] [ یوسف نجارزاده ]
دو چیز در عالم پوشیده نخواهد ماند،یکی حسن و دیگری عشق

محال است در جایی شمع حسن برفروزد و پروانه عشق گرد آن به پرواز نیاید و خود را نسوزد .اقتضای حسن جلوه گری و بروز است و اقتضای عشق پرده دری و رسوایی

این را هم بدان اگر افشای دل در بر نااهلان خطاست ،کتمان آن در بر یار موافق و محب صادق بر خود ستم روا داشتن است  [شمس و طغرا ـ محمد باقر میرزای خسروی]

[ شنبه 6 مهر1387 ] [ ] [ یوسف نجارزاده ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و اینجا
کودکی هایم...
دلخوشی من
جمع کردن دانه های اسپند بود،
تا صبح جمعه
بشود عطر خانه مادربزرگ
امکانات وب